تبليغاتX
کوچه علی چپ

کوچه علی چپ

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت 0:47 توسط هاله|

تقدیرم این بود که بری، من باشمو خاطره­ هام

من باشموغصه و درد، یه بغض تلخی تو صدام

تو رفتی و خاطره هات، دارن عذابم می­کنن

تو رفتی و طرز نگات، شبونه خوابم می­کنن

تو اولین کسی بودی، که عاشق صداش شدم

یه بهتره بگم که من، اسیر خنده­هاش شدم

من یه روزی تو خلوتم، غرق تبسمت شدم

تو مثل دریا بودیو، غرق تلاطمت شدم

یه حرمتی داشتی که من، می­سوختم از حرم نگات

می­ترسیدم نگات کنم، زل بزنم به اون چشات

یا که جسارت کنمو، بهت بگم دوستت دارم

یا لااقل با حرف خوب، خنده رو لبهات بکارم

بعد تو هرشب و سحر، زل می زنم به پنجره

به خاطر اینکه صدام، تا اوج آسمون بره

چرا شکستم عهدمو، چرا من عاشقت شدم

قرار نبوده تا ابد، به هیچکسی اینو بگم

بعد تو بغض من شکست، بعد تو دیدنی شدم

قصه­م پیچیده توی شهر، کلی شنیدنی شدم

بعد تو و اون شب تلخ، خیلی غرور من شکست

یه چیزی مثل کوه غم، اومد میون دل نشست

این کوچه­های خاکیو، خیابونای سوت و کور

تموم خاطراتمو دوباره می­کنم مرور

حالا منو شبو سکوت، یه قلب سرد پاپتی

بازم صدا و بغض غم، همون غرور لعنتی
نوشته شده در سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 14:34 توسط هاله|

 مى خواهى بروى ؟ بهانه مى خواهى ؟

بگذار که من ، خود ، بهانه را دستت دهم !

برو و به هركسی که پرسيد بگو : لجوج بود ،،، هميشه سرسختانه عاشق بود !

... ... بگو فرياد مى كرد ،،، همه جا فرياد مى كرد فقط مرا مى خواهد !

بگو دروغ مى گفت ،،، مى گفت هرگز ناراحتم نكردى !

بگو درگير بود ،،، هميشه درگير افسون نگاهم بود !

بگو هیچوقت نخواست ،،، نخواست كسى جز من در دلش خانه كند !

اينهمه بهانه برايت آوردم ،،، کافی نیست ؟ حالا دیگر برو

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 11:59 توسط هاله|

 

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه‌هاشو سیر کنه, گوشت بدن خودشو می‌کند و می‌داد به جوجه‌هاش می‌خوردند.
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه‌هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی، خوب شد مرد, راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما!!!

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 12:47 توسط هاله|

زندگی هیچ نبود،
و به آسانی یک گریه گذشت.
کودکی را دیدم که دلش غمگین بود و بدنبال عروسک می گشت.
تا که در رویاها
همه دار و ندارش،
قلک بی اعتبارش و دل خسته و زارش
همه را بی منت، به عروسک بخشد
غافل از آینده.
***
زندگی فلسفه ای بیش نبود
که در آن بیزاری، رهنمای همه یاران شده بود
و محبت، افسوس.
من خودم را دیدم، آن زمانی که دلم سوخته بود
و تو را می دیدم، بی خبر از من و غمهای دلم
و تو آن عصیانگر،
که نماد همه خوبان شده بود!!
و سخن از غم یاران می گفت
واپسین لحظه دیدار عجیب
خود نصیحت گوی، من دیوانه شدی
و سخن از رفتن،
سخن از بی مهری!!
تو که خود می گفتی
خسته از هرچه نصیحت شده ای.
***
حیف از بازی ایام،
دریغ از تکرار

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 15:9 توسط هاله|


سر گشته اي به ساحل دريا،

نزديك يك صدف،

سنگي فتاده ديد و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولي در نهاد او،

چيزي نهفته بود، كه مي گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مايه اي به روشني نور، عشق، شعر،

از سنگ مي دميد !

انگار

دل بود ! مي تپيد !

اما چراغ آينه اش در غبار بود !

***

دستي بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئينه نيز روي خوش آشنا بديد

با صدا اميد، ديده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفريد،

در سينه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگين دل، از صداقت آئينه يكه خورد !

آئينه را شكست

نوشته شده در سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 14:54 توسط هاله|

 دوست دارم درمیان آنهایی که آرزو و هدفی دارندو برای تحقق آن

می کوشند کوچکترین باشم تا در میان آنها که نه آرزو و هدفی دارندونه تلاش برای

تحقق آن بزرگترین باشم...

نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 1:44 توسط هاله|

سلام سلام سلام

یه سلام گرم تو این هوای سرد به همه عزیزانی که امروز تولدشونه

همیشه گفتم و بازم میگم که همه دوستامو فوق العاده دوست دارم

امیدوارم موفق باشین و امروز از بهترین روزای عمرتون باشه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

داشتن یه دوست خوب توی یه دنیای بد

مثل خوردن یه فنجون چای گرم توی یه هوای سرده

درسته هوارو گرم نمیکنه ولی آدمو دلگرم میکنه

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نوشته شده در چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 2:15 توسط هاله|

تصور کنید :

اگر قرار بود هرکس به اندازه دانش خود حرف بزند

چه سکوتی بردنیا حاکم می شد...

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 1:52 توسط هاله|

کیسه کوچک چایی تمام عمر دلباخته ی لیوان بود

ولی هربار که حرف دلش را می زد صدایش در اب جوش می سوخت..

نوشته شده در دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 1:41 توسط هاله|


آخرين مطالب
»
» دلنوشته
» ....حالا دیگر برو
» واقعیت تلخ!!!!
» زندگی هیچ نبود...
» سنگ و آینه
» دوست دارم...
» تولد
»
» دلباخته


Design By : Pichak